کد مطلب:36442 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:253

نامه اي شمشيرآسا











واكنش قاطعانه به رجزخوانيهاي دشمن بسيار ضروري است، زيرا در غير اين صورت دشمن امكان مي يابد با تهديدها و وعده هاي خود روحيه سربازان را تضعيف كند.

اما در برابر سخنان دشمن بايد ارج و مقام والاي كلام را بازشناخت.

از شجاعت بدور است كه به درشتگويي هاي دشمن پاسخي دندان شكن داده نشود.

امام علي (ع) در پاسخ نامه ي تهديد آميزي از معاويه، نامه ي كوبنده اي مي نگارد كه از آن بوي مرگ و خون به مشام مي رسد. مولا در اين نامه مي نويسد:

اما بعد، فانا كنا نحن و انتم علي ما ذكرت من الالفه و الجماعه، ففرق بيننا و بينكم امس انا امنا و كفرتم، و اليوم انا استقمنا وفتنتم، و ما اسلم مسلمكم الا كرها، و بعد ان كان انف الاسلام كله لرسول الله- صلي الله عليه و آله- حزبا.

و ذكرت اني قتلت طلحه و الزبير، و شردت بعائشه، و نزلت بين المصرين! و ذلك امر غبت عنه فلا عليك، و لا العدر فيه اليك...

«اما بعد... چنانكه ياد كرده اي، ما و شما با همديگر الفت و پيوند داشتيم، اما ديروز ميان ما و شما جدايي افتاد: ما ايمان آورديم و شما كفر ورزيديد! و امروز ما به پاسداري دين برخاستيم و شما به

[صفحه 77]

فتنه جويي، هيچ يك از شما در آن هنگام كه بزرگان عرب همه به ياري رسول خدا- صلي الله عليه و آله- برخاستند، جز به اكراه اسلام نياورديد.

گفته اي كه من طلحه و زبير را كشته ام و عايشه را رانده ام، و بين دو شهر- كوفه و بصره- فرود آمده ام. اين كاري است كه حقيقت آن بر تو پوشيده است و به تو ربطي ندارد كه در آن باب بپرسي.

نيز گفته اي كه به همراه مهاجرين و انصار به مقابله با من خواهي آمد. اما آن روز كه برادرت (در بدر) به اسارت در آمد تو از زمره ي مهاجران بيرون شدي. اگر به پيكار با من شتاب داري، بيارام كه اگر من به سوي تو آيم كاري به سزاست، چه خداوند مرا به انتقام گرفتن از تو برانگيخته است.

و اگر تو به ديدار من آيي گفتار آن شاعر بني اسد درست مي آيد كه گفت:

«آنان رودرروي تندبادهاي تابستاني پيش مي روند و سنگريزه ها و تخت سنگها بر آنان فرومي بارد.»

آري، من شمشيري دارم كه مزه ي آن را در يك جا به پدربزرگ و برادر و دايي تو چشانيده ام! به خدا سوگند كه تو را سياهدلي نابخرد مي دانم. بهتر آن است كه درباره ات چنين بگويند: بر نردباني بالا رفته اي كه تو را به شوربختي مي رساند، نه نيك بختي: زيرا در پي چيزي بر آمده اي كه حق تو نيست، و گله اي را مي چراني كه از آن تو نيست، خواهان امري شده اي بي آنكه شايستگي و گوهر آن را داشته باشي. چه دور است كردار تو از گفتارت! و چه زود به عموها و دائيهاي خود مانند شده اي كه خيره سري و گمراهيشان به انكار

[صفحه 78]

محمد (ص) كشانيد و در آنجا كه ميداني به خاك هلاك افتادند. آنان، بي آنكه از آرماني دفاع كنند يا حرمتي را پاس بدارند، به ضربت شمشيرهائي از پا در آمدند كه از هيچ ميداني روي نگردانده و با هيچ دشمني سر سازش و مدارا ندارند.»[1].


صفحه 77، 78.








    1. نهج البلاغه، نامه ي شماره ي 64.