کد مطلب:26448 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:848

خطبه اميرالمومنين در وصف متقيان











در نهج البلاغه و غيره مذكور است كه همام از اميرالمومنين- عليه السلام- درخواست كرد كه براي او وصف متقيان كند چنانچه مگر او مي بيند ايشان را. و آن حضرت اعراض و تغافل مي نمود و او الحاح مي كرد تا براي او وصف كرد و در آخر همام فريادي بزد و بمرد. اميرالمومنين- عليه السلام- گفت: مواعظ بالغه چنين اثر مي كند در اهل آن.

و از جمله ي آن صفات اين است كه:

چشم از حرام پوشيده اند و گوش بر علم نافع نهاده اند. نفسهاشان از ايشان در سختي و بلا است همچو ديگران كه نفسها از ايشان در خوشي و رخاست. اگر نه اجلها ببود كه خداي عز و جل بر ايشان نوشته است جانهاشان در يك چشم زدن در ابدان قرار نمي گرفت از شوق ثواب و خوف عقاب. خالق عز و جل در نفسهاي ايشان بزرگ گشته است، پس غير خالق در چشمهاشان حقير و خرد گشته است. و ايشان با بهشت مانند آنند كه كس به ديده ي عيان بهشت را مي ديده باشد و در بهشت آسوده باشد و ايشان با آتش آن حال دارند كه كس آتش را به عيان مي ديده باشد و در او افتاده باشد.

[صفحه 93]

دلهاشان محزون است و شرور از ايشان مامون. تنهاشان نحيف است و حاجت هاشان خفيف و نفسهاشان عفيف. صبر كردند روزي چند كوتاه بر جفا و يافتند در پي آن راحتي دراز بي انتها، اين تجارت سودمند ايشان را خداي روزي كرد و براي ايشان آسان ساخت. دنيا ايشان را طلب كرد و ايشان دنيا طلب نكردند و جانهاي خود را از او به فديه بازخريدند.

چون شب درآيد بايستند بر قدمها و صف زنند براي عبادت خدا و قرآن به ترتيل بخوانند. نفسهاي خود را به آن در حزن افكنند و دواي درد دلها بجويند. هر گاه به آيه اي بگذرند كه در آن ذكر جنت و تشويق به نعيم مخلد است دل به آن دهند از روي طمع و جانهاشان پرواز كند سوي آن از روي شوق و هلع و گمان كنند مگر جنت و نعيم آن پيش چشم ايشان حاضر است. و هر گاه به آيه اي بگذرند كه در آن ذكر آتش و تخويف به عقوبت باشد گوش دل سوي آن افكنند و گمان كنند كه زفير جهنم و شهيق آن در بيخ گوشهاي ايشان است.

شبها قدها به ركوع خم كرده اند و پيشانيها و كفها و زانوها در سجود پهن كرده از خداي عز و جل مسئلت مي كنند كه گردنهاشان را از آتش دوزخ برهاند و چون روز شود حليمان و عالمان و نيكوكاران و ترسكارانند. ترس خداي چنانشان گداخته است و باريك كرده و هيچ بيماري ندارند و مي گويد مگر عقلشان شوريده شده است و جنون با عقلشان درآميخته است!

بلي واقعه ي بزرگشان روي داده است و امري عظيم با عقلهاشان درآميخته است. راضي نمي گردند از خود به عمل اندك و بسيار نمي شمارند عمل بسيار را. و ايشان به خود هميشه متهمند، نه خشنود و مطمئن و از اعمال خود ترسان و هراسانند نه شاد و ايمن.

[صفحه 94]

هرگاه كسي ايشان را مدح كند و به پاكي وصف كند بترسند از آن سخن كه در ايشان گويند پس بگويند من خود را بهتر شناسم از ديگري و پروردگار من مرا بهتر شناسد از من، بار خدايا مگير مرا به آنچه مردم مي گويند و بهتر گردان مرا از آنچه گمان مي كنند و بپوشان بر من و بگذران آنچه ايشان نمي دانند.

و از جمله ي نشانهاي متقي آن است كه او را قوت است در دين و احتياط است در نرمي و لين و ايمان است در يقين و حرص است در علم و علم است در حلم، و ميانه روي است در توانگري و خشوع است در بندگي و تحمل است در درويشي، و صبر است در سختي. و حلال طلبد و در راه حق با نشاط باشد و از طمع ها احتراز نمايد. اعمال نيكو كند و با آن ترسان باشد و خود را مقصر شمارد. و شب كند و انديشه اش همه شكر است و صبح كند و فكرش همه ذكر است. شب به سر آورد در حذر و غم و صبح كند شاد و خرم. شب در حذر از بيم تقصير و غفلت، و روز شاد از جهت توفيق عبادت و ادراك فضل و رحمت. اگر نفس بر او سخت گيرد در خواهشها كه او ناخوش مي شمارد او نيز مراد نفس ندهد در آنچه نفس دوست مي دارد، تا او را گوشمال باشد و سر به هوي نكشد و عنان از دست او نبرد.

چشمش روشن به نعيم باقي است و به جهان فاني راغب نيست. حلم با علم برانگيخته است و گفتار با كردار درآميخته است. اميدهاي دور نكند و تابع طول امل نشود و قدمش در دين كم لغزد. دلش خاشع است و نفسش قانع. از دنيا اندك خورد و كار اين جهان بر خود آسان گيرد. دينش محفوظ است و شهوتش خاموش، خشم فروخورد و شهوت نراند. از او همه خير متوقع است و از شر او خاطرها ايمن است. اگر در غافلان باشد خداي عز و جل او را در ذاكران نويسد و اگر در ذاكران باشد از غافلان ننويسند، عفو كند از آن كس كه بر او ظلم كند و عطا كند آن را كه او را محروم كند و بپيوندد

[صفحه 95]

با آن كس كه از او ببرد. فحش از او دور است و گفتارش نرم از غايت آزرم و منكر از او غايب و معروف او حاضر. خيرش روي آورده و شرش پشت بركرده. در وقت سختي و اضطراب و قور است و در مكاره و بليات صبور و در راحت و خوشيها شكور. حيف و ميل نكند درباره ي كسي كه او را دشمن دارد و در گناه نافتد درباره ي كسي كه او را دوست دارد. اعتراف كند به حق پيش از آنكه بر او شهادت دهند و ضايع نسازد آنچه به او سپارند و فراموش نكند آنچه او را به ياد آورند. و مردم را به لقبهاي بد نام نبرد و همسايه را ضرر نرساند و به مصيبتها شماتت نكند و در باطل داخل و از حق خارج نشود. اگر خاموش ماند غم بر او تاختن نيارد و اگر بخندد آواز برندارد و اگر بر او جفا كنند صبر كند تا خداي از براي او انتقام ستاند. نفس او از او در جفاست و مشقت و مردم ازو در خوشي و راحت. نفس خود را تعب داده است براي آخرت خويش و آسوده ساخته است مردم را از زحمت خويش. اگر از كسي دوري كند از روي زهد و نزاهت است و اگر نزديكي كند از روي نرم خوئي و رحمت است. نه دوري از روي كبر و عظمت كند و نه نزديكي از راه مكر و خديعت.

راوي گويد: پس همام فريادي زد و جان بداد. آن حضرت گفت: به خدا قسم از اين حال مي ترسيدم، يعني در او استعداد اين حال مي ديدم از آن روي التماس او اجابت نمي نمودم. بعد از آن گفت: موعظه هاي كامل اين كار مي كند با اهل موعظمت.

در اين وقت عبدالله بن الكواء زبان جرات به اعتراض گشاده گفت: فما بالك انت يا اميرالمومنين؟ يعني پس چرا در تو نيز مثل اين اثر نكرد؟ كه تو به اين موعظت و معرفت اوليتري و در اهليت تمام تري. يا به اين معني كه چرا چنين كردي؟ و چون مي دانستي كه او تحمل چنين موعظتي ندارد باعث هلاك او گشتي؟

آن حضرت در جواب او فرمود: ويحك ان لكل اجل وقتا لا يعدوه

[صفحه 96]

و سببا لا يتجاوزه فملا لا تعد لمثلها فانما نفث الشيطان علي لسانك.[1].

و فرمود:

نفس مومن از سنگ صلب سخت تر است و خودش از بنده خوارتر و كم آزارتر. تقاضا كند از نفس خود براي غير آنچه بر او واجب است و تقاضا نكند از غير براي خود آنچه بر غير واجب است.

مصلحت مومن در فقر است كه او را از بيم طغيان و حسد همسايگان و تملق برادران و تسلط سلطان برهاند و از انديشه و تدبير و محافظت مال آزاد گرداند.

نظر مومن عبرت است و خاموشي او فكرت و كلام او ذكر و شيوه ي او حلم، اگر بيابد شكر كند و اگر نيابد صبر كند، اگر پندش دهند منزجر گردد و اگر بترسانند بترسد و اگر دل دهند جرات نكند. اگر نداشته باشد نخواهد و اگر ازو خواهند ببخشد.

و طريق مومن زهادت است و انديشه اش ديانت و عزتش به قناعت است و جدش براي آخرت، حسناتش وافر و درجاتش عالي و از هلاك دور و به نجات نزديك.

در نهج البلاغه بعد از خطبه ي همام و وصف متقيان خطبه اي در وصف منافقان مذكور است و در آنجا اين مضامين واقع است:

بترسيد از ارباب نفاق كه ايشان گمراهند و گمراه كنند و از راه لغزيده اند و مردم را بلغزانند، هر وقت رنگي شوند و هر زمان فني پيش گيرند. از هر جانب قصد شما كنند و از هر كمين گاه بر شما تازند. دلهاشان مرضناك و رويهاشان شسته و پاك است. پنهان و پوشيده در ميان مردمان خزند، همچو دزدان محيل كه در بيشه ها روند. گفتارشان

[صفحه 97]

شفا و دواي دلها است و كردارشان درد بي دوا و رنج مهيا. حسد برند بر مردم وقت رخا و تاب دهند بر ايشان ريسمان بلا و نوميد كنند از رجا. در هر طريق كسي را بر خاك افكنده اند و پبش هر دل شفيعي مهيا كرده و در هر اندوهي اشكها روان ساخته، مدح و ثنا قرض هم دهند و چشم بر قضاي آن دين دارند، اگر سوال كنند جد گيرند و اگر ملامت كنند پرده ي مردم بدرند و اگر حاكم گردند در ميانجي از صواب درگذرند، مهيا كرده اند براي هر حقي باطلي،[2] و براي هر قايمي مايلي و براي هر زنده قاتلي و براي هر در كليدي و براي هر ظلمتي چراغي. از راه ياس و بي طمعي به طمع ها متوسل گردند و خود را بي طمع و بي غرض وانمايند تا راه به طمعها و حاجتها گشايند. مي گويند و به هم مانند مي كنند و وصف مي كنند و روي پوش مي سازند. راه آسان و كار بي خطر وامي نمايند و تنگناها فراخ مي شناسند (يا گفت:) از راه مي ترسانند و تنگناها فراخ مي نمايند. اولئك حزب الشيطان الا ان حزب الشيطان هم الخاسرون.[3].

و فرمود در روايت از حضرت رسول صلي الله عليه و آله كه: اني لا اخاف عليكم مومنا و لا كافرا اما المومن فيمنعه الله بايمانه و اما الكافر فيوقعه الله بكفره و لكني اخاف عليكم كل منافق عالم اللسان منافق الجنان يقول ما تعرفون و يفعل ما تنكرون.

و قال عليه السلام: الدنيا عرض حاضر ياكل منه البر و الفاجر و الاخره دار حق يحكم فيها ملك قادر[4] يعني دنيا نصيبي است حاضر مي خورد از آن نيكوكار و بدكار و آخرت سراي حق است حكم مي كند در آن پروردگار جبار.

و فرمود: اسلام تسليم است و تسليم يقين است و يقين تصديق است و تصديق اقرار است

[صفحه 98]

و اقرار گزاردن[5] است و گزاردن[6] عمل. عاقل چون دانست عمل مي كند و چون عمل كرد مخلص مي گردد و چون مخلص گشت از مردم كناره مي كند.

ايستادگي و همواري در همه كاري خوب است مگر در فرصتهاي خير كه بايد در آن بشتابي مبادا وقت ديگر آن فرصت درنيابي و تعجيل و شتابكاري در همه چيز بد است مگر در دفع شر كه هيچ توقف در آن روا نيست به همان دليل. و همچنين اسراف در هر چيز مذموم است مگر در خير و احسان، كه هر چند از حد بگذراني از حد درنگذرد. و مشهور است كه لا اسراف في الخير. شريك مملكت ملك را در اضطراب افكند و شريك مشورت بر راي صواب مدد دهد چنانچه فرمود: المشوره تجلب لك صواب غيرك.[7] و الحاصل مشورت كردن صواب ديگران سوي خود كشانيدن است. و فرمود: العلم مقرون بالعمل فمن علم عمل[8] و العلم يهتف بالعمل فان اجابه و الا ارتحل[9] علم با عمل مقرون است پس هر كه داند عمل نمايد. و علم عمل را آواز دهد و خواند اگر اطاعت كند خوب و اگر نه از او رحلت كند و آن علم به جهل مبدل گردد. و اما عامل بي علم به كسي مي ماند كه راه نمي داند و منزل مي برد. شعر:


ترسم نرسي به كعبه اي اعرابي
كاين ره كه تو مي روي به تركستان است


تواضع با رفعت همچو عفو است با قدرت، هر چند قدر شخص رفيع تر است تواضع ازو خوش نماتر و به صواب نزديك تر و همچنين شخص هر چند قادرتر است عفو از او

[صفحه 99]

پسنديده تر و لايق تر است. دنيا همچو سايه ي ابر است زود از سر بگذرد و به خواب پريشان ماند كه شخص در خواب مي بيند ناگاه چشم بگشايد خود را در آن جهان بيند. و مروي است: الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا.[10].


مردمان غافلند از عقبي
همه گوئي بخفتگان مانند


ضرر غفلتي كه مي ورزند
چون بميرند آنگهي دانند[11].

و قال اميرالمومنين عليه السلام: الدنيا ظل الغمام و حلم المنام[12] دنيا مزرعه ي آخرت است هر كه در وقت زراعت تخم بيفشاند وقت حاصل برداشتن خايب و حيران نماند و عاقلان اصحاب ايمان تخم عمل بيفشانند و چشم بر رحمت حق دارند و جاهلان تخم نيفشانده تكيه بر اميد و امل كنند. عاقل از امل بر عمل افزايد و جاهل عكس اين نمايد. و در مثل عامه گويند: از تواضع بر مبلغ افزاي.

جهل بد مركبي شموس[13] است اگر بر او سوار مي شوي به گردن سرنگون مي افتي و اگر با او همراه مي روي از راه بيرون مي افتي. عاقل در هر كار تا پر و بال برنياورد پرواز نكند و جاهل بال برنياورده پرواز كند تا همچو بچه ي گنجشگ طعمه ي گربه شود. در صدر اسلام كه خلافت از آن حضرت ربودند بعضي او را بر طلب تحريص مي نمودند، فرمود: قد افلح من انهض بجناح او استسلم فاراح[14] يعني آن كس

[صفحه 100]

برست و فيروز گشت كه از جاي برخاست به بالي و پري كه تواند به آن پرواز نمايد يا تسليم كرد و منازعت بگذاشت پس خود را در راحت افكند.

تنگ روزي باشي و عفيف بهتر است از آنكه توانگر باشي و فاجر و عاجز باشي و ناكام بهتر است از آنكه قادر باشي و بدنام و راضي باشي به كفاف بهتر است از مخاطره و اسراف.

و قال عليه السلام: الاستغناء عن العذر اعز من الصدق[15] يعني اگر به عذر محتاج نشوي عزيزتر باشي از آنكه صدق قول خود ظاهر سازي. و به عبارت ديگر عزيزي در محتاج نشدن به عذر بيشتر است از راست گفتن، غرض اين است كه نبايد سخن گفتن كه محتاج به عذر باشي كه هر چند صدق آن ثابت سازي در آن پايه از عزت نباشي كه اگر نمي گفته بودي. يا به اين معني: بي نيازي از معذرت خواستن كمياب تر است از راست گفتن، تواني كه راست گوئي و ليكن كمتر باشد كه در گفتار خود يا در گفتار و كردار به عذر محتاج نشوي و بالجمله صدق يافت شود و ليكن كمباشد كلامي كه گوينده محتاج به عذر نباشد، پس سزاوار آن است كه زبان از حرف مردم ببندي تا خجالت نبري و به عذر محتاج نشوي.

عمري كه خداوند تعالي عذر خود در آن بر بنده تمام كرده است و بر آن بيم داده است شصت سال است اشاره به آن است كه در قرآن كريم مي گويد: او لم نعمركم ما يتذكر فيه (الايه).[16].

و قال عليه السلام: الشرف بالهمم العاليه لا بالرمم الباليه[17] شرف مردم

[صفحه 101]

به همت هاي بلند است نه به استخوان هاي پوسيده، يعني آدمي به پدران شريف نگردد بايد به نفس خود شريف باشد. و گويند بر وجه مثل: فلان عصامي لا عظامي. به اين معني كه شرفش به نفس خود است نه از استخوان پدران و اشارت است به قول شاعر كه گفت:


نفس عصام سودت عصاما
فعلمته الكر و الاقداما


يعني نفس عصام او را سيد و بزرگ قوم كرده است نه اعتماد بر پدران، پس او را تعليم كرده است حمله كردن بر صف دشمن و اقدام نمودن.

گويند حجاج با كسي گفت: اعصامي انت ام عظامي؟ يعني آيا تو بزرگ قوم خويش به استحقاق و شرف نفس خود شده (اي) يا به پدران خويش شريف و سيد شده و به ارث بزرگ قبيله گشته (اي)؟ گفت: يا امير عصامي و عظامي. هم عصاميم و هم عظامي، هم به خود شريفم و هم به پدران. حجاج جواب او بپسنديد و او را اكرام نمود. با حجاج گفتند كه او آن جواب ندانسته و علي العميا گفت كه او اهليت چنين جواب ندارد و از آن معاني بي خبر است. او را بازطلبيد و صورت جواب از او پرسيد. گفت: اي امير من ندانستم غرض تو از آن كلمات چيست و ليكن فكر كردم كه اگر آن دو حال يكي مرا زيان دارد شايد آن ديگر سود كند پس گفتم مرا هر دو صفت است. اين جواب نيز پسنديده آمد.

حكمت درختي است كه در دل مي رويد و ميوه اش بر زبان ظاهر مي گردد. ذكر خداي تعالي نور عقلهاست و حيات نفسها و جلاء سينه ها.

و قال عليه السلام: الفرار في اوانه بعدل الظفر في زمانه[18] گريختن به وقت برابري مي كند با ظفر در وقت خود و مذكور است كه: الفرار مما لا يطاق

[صفحه 102]

من سنن المرسلين[19] و شاعر گفت:


گريزي به هنگام لشكر به جاي
به از پهلواني سر زير پاي


عيب كردن شخص بر خود و ناقص دانستن خويش برهان رزانت عقل و عنوان وفور فضل اوست و به خود شاد بودن از روي خودبيني برهان نقص و عنوان ضعف عقل اوست. منافق با خود مداهنه مي كند و عيب خود نمي بيند و بر مردم طعن و انكار مي كند و حجت مي گيرد. از زهد كمتر و بزرگتر چيزي يافت نگشته است همه مدحش كنند به گفتار و اكثر تركش كنند به كردار. شيخ نظامي (گويد):


اگر واعظ بود ده مرده كوشد
كه تو بيرون كني تا او بپوشد


وگر زاهد بود گويد كه چون كاه
بيفكن تا منش بردارم از راه


فقير باشي و عزيز به از آن كه توانگر باشي و ذليل. چون در كار سخت درماني شايد كه عقل و تدبير ترا دستگيري كند اگر دوست و يار بر نصرت تو دليري نكند كه: التلطف في الحيله اجدي من الوسيله.[20].

نيك بختان در خير و احسان گوئي اختيار ندارند و بدبختان در شر و ضير گوئي مضطرند. كريم مي پندارد مكارم افعال او دين است بر ذمت او و او دين مي گزارد و لئيم مي پندارد احساني كه با مردم كرده است دين اوست بر ذمت مردم آن را بازمي خواهد. سخا آنست كه به ابتدا باشد و هر سخا كه بعد از سوال بود آن حيا كردن است و عيب داشتن از رد سوال. دنيا همه مصيبت هاست كه در غصه و اندوه مي افكند و مرگهاست كه دردناك و غمگين مي كند و عبرتهاست كه دلها را پاره پاره مي كند.

شكر بر نعمت هم مكافات گذشته است و هم اجتناب آينده. و به معاصي شاد بودن

[صفحه 103]

و افتخار نمودن قبيح تر است از ارتكاب نمودن آن. دل حكيمان چشمه ي حكمت است، آب حكمت از آن دلها مي جوشد و در گوش جانها فرومي رود. هر جان كه تشنه تر است آب حكمت را كشنده تر است. نفس همچو زن بي عفت سر به بيرون است و مانند توسن سركش و حرون و عقل در حكم مرد مردانه و سوار فرزانه عنان او كشيده مي دارد تا در بلا و رسوائي نافتد.

روزگار بارنامه ي كردار شماست بر آنجا مضامين خوب بايد نگاشت. دنيا گذرگاه است و آخرت قرارگاه، از اين گذر پر بيم و بلا بگذريد و خود را به قرارگاه راحت و رخا رسانيد و ليكن اول توشه و برگ آنجا بفرستيد و اسباب فراغت مهيا گردانيد و قد قال عليه السلام: الاخره دار مستقركم فجهزوا اليها ما يبقي لكم[21] نبيني كه شخص به خدمت اميري و سلطاني مي رود هر چه آنجا مي اندوزد پوشيده و آشكار سوي وطن و اهل بيت خود مي فرستد كه آن را قرارگاه خود مي داند.

دوستان يك جانند در چندين ابدان. علم راه نمايد و عمل به منزل رساند. چون راه نروي چه سود از آنكه راه بداني. اگر هزار سال وصف راه پرسي تا راه نروي به منزل نرسي.

در بعضي از سفرها به منزلي رسيدم كه راهي شوره زمين و كم آب در پيش بود، فوجي تنبلان درويش صفت ديدم آنجا آسوده بودند و هر كس مي آمد احوال آن راه مي پرسيدند و نمي رفتند و روز به روز هوا گرم تر مي شد و آب ناياب تر.

عابد بي علم بر مثال گاو عصار است راه طي مي كند و در جاي خود است. چندانكه سخن نگفته اي اسير تو و در بند تست و چون گفتي تو اسير او شدي و در بند او ماندي. وقتي كه غضب بر تو مستولي شد خاموش شو اگر ايستاده (اي) بنشين و اگر نشسته (اي)

[صفحه 104]

برو و از آن شغل خود را بپرداز و آن كار و ماجري بوقت ديگر انداز تا مگر از پشيماني سالم ماني.

مردمان در راه طلب بر دو صفت اند طالبند و مطلوب، آنكه دنيا مي طلبد مرگ او را مي طلبد تا از دنيا بيرون كشاند و آنكه آخرت مي طلبد رزق او را مي طلبد تا نصيب او برساند. امانت و وفا حمايت است و كذب و افترا جنايت. بخيل از عرض خود بيش از آن مي بخشد كه از مال نگه مي دارد و از دين بيش از آن ضايع مي كند كه از دنيا صلاح يا اصلاح مي كند.

راضي به فعل قومي همچو داخل در آن فعل است با ايشان و هر داخل در باطل را دو گناه است گناه راضي شدن به آن و گناه عمل به آن و عاقر ناقه ي ثمود يك كس بود و خداي عز و جل همه ي آن قوم را عذاب نمود براي رضاي ايشان به آن كار. اجل مقدر و محتوم است و رزق معين و مقسوم، پس غمگين نشويد از دير شدن رزق كه حرص روزي بيش ندارد و عفاف بازپس نيندازد و مومن به صبر سزاوارترست از جزع.

مردمان سه گونه اند يكي عالم رباني و ديگر متعلم حقاني هر دو به راه نجاتند و مابقي مردم مگسان احمق حيرانند هر كه ايشان را خواند تابع گردند نه از نور علم و ايمان روشني يافته اند و نه با عمادي محكم پشت بازداده اند. هر كه از خود راضي است عيب او در نظر او مخفي است و اگر فضل صاحب فضلان داند از خسران و نقصان خود در غم و غصه بماند.

بزرگي آدمي نه به تن و اعضاء و قد و بالاست بلكه به دو چيز است خردتر از همه ي اعضاء: دل و زبان كه: المرء باصغريه، بقلبه و لسانه فان قاتل قاتل بجنان و ان نطق نطق ببيان[22] وقت كارزار به دل با خصمان برآيد و وقت گفتار

[صفحه 105]

به زبان از همه بر سر آيد. عقل خليل مومن است و علم وزير او و صبر امير لشكر او و عمل قيم كار او.

زمانه خيانت مي كند با هر كه يار مي گردد و خشنود نمي كند هر كه را با او عتاب مي كند. ايمان و عمل دو برادرند توام و از يك شكم و دو رفيقند كه جدا نگردند از هم و قبول نكند خداوند باري يكي را به ديگري. مردمان مانند درختند يك آب مي خورند و ميوه ي مختلف مي دهند.

طمع ترا بر سر آب مي برد و تشنه بازمي گرداند و وعده مي دهد و وفا نمي نمايد. عقل سردار لشكر رحمن و هواي نفس سردار لشكر شيطان است و شخص در كشاكش اين دو در ميان است هر كدام غالب شدند او را به جاي خود برند كما قال عليه السلام: العقل صاحب جيش الرحمن و الهوي قائد جيش الشيطان و النفس متجاذبه بينهما فايهما غلب كانت في حيزه.[23] عقل و شهوت با هم دو ضدند و علم عقل را نصرت كند و هوي شهوت را و نفس در ميانه مانده است هر كدام كه ظفر يابند به جانب او آيد.

آدمي را دو علم است علم مطبوع كه با او آفريده شده و در طبع نهاده شده است و علم مسموع كه از شنيدن و خواندن حاصل مي كند و چون آن علم مطبوع نباشد اين علم مسموع نفع ندهد كما قال عليه السلام: العلم علمان مطبوع و مسموع و لا ينفع المطبوع ادا لم يك مسموع.[24] و اين حكمتي جليل و معرفتي نبيل است. (پوشيده نماناد كه اين روايت در كتب بسيار نقل شده ليكن به عبارات مختلفه و مقام گنجايش اشاره به موارد ذكر آنها را ندارد همين قدر بس كه عبارت متن عين روايت آمدي است ليكن طريحي (ره) در مجمع البحرين در ماده ي «علم» ضمن تحقيق در انواع علم گفت:

«و العلم علمان مسموع و مطبوع كما وردت الروايه بذلك عن علي عليه السلام حيث قال:


رايت العلم علمين
فمسموع و مطبوع


فلا ينفع مسموع
اذا لم يك مطبوع


كما لا تنفع الشمس
و ضوء العين ممنوع


قال بعض الشارحين: العلم المسموع هو العلم بالشرعيات و العلم المطبوع العلم باصول الدين و روي هكذا:


رايت العقل عقلين
فموهوب و مكسوب


فلا ينفع مكسوب
اذا لم يك موهوب


كما لا تنفع الشمس
و ضوء العين محجوب


و لا منافاه بين الروايتين فان الاولي في العلم و الثانيه في العقل».

چنانكه اشاره شد تحقيق در اين موضوع مجال وسيعي را لازم دارد كه مقام مقتضي آن نيست.)

[صفحه 106]

نفس اماره باطل در نظر تو مي آرايد و همچو منافقان تملق مي نمايد و سيرت دوستان ظاهر مي سازد تا آنوقت كه ترا بفريبد و بر تو قادر باشد پس بر تو حكم راند همچو دشمن جفاكار و جور ظاهر گرداند همچو جبار ستمكار. مولوي گويد:


اين سگ ديو نفس بدكاره
كه در آغوش تست همواره


بدترين دشمني است جان ترا
مي خورد مغز استخوان ترا

[صفحه 107]

پيش از آن كو ترا ببندد چست
محكمش بند كن كه دشمن تست


انس در سه چيز است: زن موافق و فرزند صالح و برادر مناسب. ذل سوال زبان سخندان را سست كند و دل پهلوانان بشكند و حر[25] عزيز را در موقف عبد ذليل بدارد و آبروي كريمان ببرد و روزي نابود گرداند.

يكي از وزراء معزول حاجتي بر وزير منصوب عرض مي كرد، در سخن فروماند و شكسته و خجلت زده شد. وزير گفت: اي فلان عجب دارم از تو كه با اين دل و زبان به كار وزارت قيام مي نمودي؟! گفت: صاحبا معذور دار كه من عادت به آن كرده بودم كه حاجات بر من عرض كنند و تا امروز حاجت بر كسي عرض ننمودم و تلخي سوال و ذل طمع نچشيده و نديده بودم.

مسئلت طوق مذلت است، عزت از عزيز سلب كند و شرف شريف و حسب حسيب زايل سازد.

خوان براي سه كس بايد گستردن و با هم كاسگان سه مسلك سپردن، با دوستان به سرور و انبساط و با فقيران بر وجه ايثار و طلب ثواب و با ابناء دنيا به حكم مروت و عادات. مرد هوشمند اگر نعمت به او روي آورد شكر كند و اگر پشت دهد صبر كند و خود را تسلي دهد كه احوال بر يك حال نماند.

عالم زنده ايست ميان مردگان، جاهل مرده ايست ميان زندگان. صدق جمال انسان و ستون ايوان ايمان است و كذب عار رخسار دين و عيب نفس كريم است. مومن نظر در دنيا جز براي اعتبار نكند و از دنيا جز به قدر اضطرار نخورد و حرف دنيا جز به گوش رنجيدگي و انكار نشنود. عبادت خالص آن است كه شخص اميد جز به خدا و بيم جز از گناهان خويش نداشته باشد.

[صفحه 108]

شخص در سه وقت از حال خود بگردد يكي قرب ملوك و ديگري مناصب و ولايات و ديگري توانگري بعد از فقر. و هر كه در اين سه حال از حال نگردد او عقل قويم و خلق مستقيم دارد.

و مذكور است كه چون شخص مال و نعمت يابد چند چيز از دست او در بلا ماند،

اول: زن او، كه به او راضي نگردد و زن ديگر بخواهد، يا بر او كنيز بگيرد.

دوم: ملازم قديم او كه او را براند و لايق خدمت نزديك خود نداند.

سيم: خانه او كه او را تنگ و نالايق داند، پس خراب كند تا از نو بسازد.

رتق و فتق دنيا و آخرت به تيغ دين است تا تيغ پاي در ميان نهد كار دين سامان نگيرد و اشرار سر به طاعت ننهند و دست از جفا و ظلم نكشند، امر به معروف و نهي از منكر پيش نرود و خداي- عز و جل- گفت: و لكم في القصاص حيوه.[26].

احسان تمام نگردد مگر به سه چيز: خرد گيري تا بزرگ گردد و زود رساني تا گوارا باشد و بپوشاني تا تمام شود. گفتار عباد نوشته مي گردد و اسرارشان عالم الغيب مي داند. و هر نفس در گرو عمل خويش است و هر كس مكافات كار خود مي بايد و آدميان كارهاشان ناقص و باطن حالشان فاسد است مگر آن را كه خدا نگهدارد، سوال به تعنت كنند و جواب به تكلف دهند يعني سوال كننده قصد آزار مردم دارد و جواب دهنده آنچه نمي داند مي گويد. آنكه عقل و رايش فاضلتر است گاه رضا و سخط بر يك حال بماند. و آنكه بناي خرد و مروتش نامحكمتر است به يك چشم زدن بگردد و از يك كلمه از جاي بيرون شود.

مردم در دنيا دو نوعند: يكي كار مي كند براي دنيا و مشغول مانده است از آخرت، مي ترسد بر بازماندگان خويش كه بعد از او تنگي كشند و هيچ بر خويش نمي ترسد

[صفحه 109]

و بر حال خود رحم نمي كند پس عمر خود در نفع غير تلف مي كند و ديگري در دنيا كار آخرت مي كند و زاد آنجا مهيا مي سازد و نصيب خويش لابد از دنيا مي يابد، پس هر دو نصيب حاصل آورده است و هر دو جهان او را فراهم آمده است.

هر كس را چهار چيز دادند خير دنيا و آخرت در كنار او نهادند: راستگوئي و امانت گزاري و عفت شكم و حسن خلق. و بر خلاف اين است كذب و خيانت و طبل خوري[27] و بدخوئي. هر كه خشم گيرد كينه هاي ديرينه برانگيزاند. سخن دوا را ماند اندكش نفع دهد و بسيارش بكشد.

و قال عليه السلام: المنع الجميل احسن من الوعد الطويل.[28] ضميرهاي صحيح در گواهي صادق ترند از زبانهاي فصيح. چون احساني با كسي كردي آن را بايد تربيت كني تا به روزگاران كهنه نگردد و بنيانش از تندباد بي عنايتي ويران نگردد شر در هر طبيعتي كامن[29] است اگر صاحب بر او غالب آمد پنهان ماند و الا ظاهر گردد.

مقادير خداوند جهان جاري گردد بر خلاف تقدير و تدبير آدميان. هر كه را بخت مدد كند دامن سعي بر كمر زند و اغفال و اهمال پس پشت اندازد. عاقل آنست كه پيش قضا سپر اندازد و هم دو اسبه در پي كار بتازد. روزگار دو حال دارد يا مي برد يا مي آورد، اگر مي برد بازنمي گرداند و اگر مي آورد باقي نمي گذارد.

و قال عليه السلام: السبب الذي ادرك به العاجز بغيته هو الذي

[صفحه 110]

اعجز القادر عن طلبته.[30] اين كلمه از كلمات علويه مقامي بس عالي دارد يعني سببي كه عاجز و بي هنر به سبب آن مراد خود از جهان مي يابد همان سبب قادر را از يافتن مراد عاجز مي دارد. والحاصل حكمتي است پنهان و سريست پوشيده در اين كار كه نادان عاجز به آساني بر مرادها ظفر مي يابد و داناي قادر به هيچ تدبير تير مراد او بر نشانه نمي آيد.

از عاقلي پرسيدند چگونه است كه غالب بي هنران از دنيا نعمت و دولت يابند؟ گفت: از آن روي كه هنرمندان از دنيا تمتعي نيابند!

دنيا سفله است اگر سفله پرورد عجب نباشد و مثال خردمندان كه از دنيا چشم آن دارند كه ايشان را بنوازد و كامروا سازد و دولت از بي خردان و بي هنران با ايشان رساند بر مثال آنست كه شخص خار از پاي خواهد هم به دستياري خار بيرون كند و خار به پشتي خار برخيزد كه از جنس اوست و اميرالمومنين عليه السلام در مقام اين تمثيل فرمود: كناقش الشوكه بالشوكه و هو يعلم ان ضلعها معها[31] يعني همچو آن شخص كه خار هم به خار بيرون مي خواهد بياورد و او مي داند كه ميل خار با خار است.

و فرمود: سجود جسماني آن است كه روي بر خاك نهند و به هيات معهود بر زمين افتند با خشوع دل و خلوص نيت و سجود نفساني آنكه دل از كار عالم فارغ گردانند و به تمام همت اقبال بر عالم باقي نمايند و كبر و حميت از خود بيفكنند و قطع علايق دنيا نمايند و به اخلاق نبوي متحلي گردند.

روز و شب مي شتابند تا باقي بازماندگان را ببرند و آثار گذشتگان برطرف كنند.

[صفحه 111]


صفحه 93، 94، 95، 96، 97، 98، 99، 100، 101، 102، 103، 104، 105، 106، 107، 108، 109، 110، 111.








    1. در نهج البلاغه است (آخر خطبه ي همام، ص 306 چاپ بيروت طبع دكتر صبحي صالح).
    2. در هر دو نسخه «هر حق باطل».
    3. سوره ي مجادله ذيل آيه ي 19.
    4. شرح غرر، ج 2 ص 84 حديث 1934.
    5. در هر دو نسخه:«گذاردن».
    6. در هر دو نسخه:«گذاردن».
    7. شرح غرر، ج 1 ص 390 حديث 1509.
    8. شرح غرر، ج 2 ص 87 حديث 1943 و 1944.
    9. شرح غرر، ج 2 ص 87 حديث 1943 و 1944.
    10. مطلوب كل طالب (ص 3) و شرح ابن ميثم بحراني بر صد كلمه (ص 54) و شرح عبدالوهاب (ص 5).
    11. اين دو بيت شعر از رشيدالدين وطواط است (مطلوب كل طالب ص 4).
    12. شرح غرر، ج 2 ص 91 حديث 1960.
    13. شموس: كصبور، اسب توسن (منتهي الارب).
    14. شرح غرر، ج 2 ص 93 حديث 1972 با كمي اختلاف در لفظ.
    15. شرح غرر، ج 2 ص 102 حديث 1978.
    16. قسمي از آيه ي 37 سوره ي فاطر.
    17. شرح غرر، ج 2 ص 106 حديث 1991.
    18. شرح غرر، ج 2 ص 108 حديث 2003.
    19. اين جمله به عنوان مثل معروف است و در تاريخ معجم (ص 142 چاپ 1280 ق) نيز از آن ياد شده است.
    20. شرح غرر، ج 2 ص 114 حديث 2025.
    21. شرح غرر، ج 2 ص 121 حديث 2050.
    22. شرح غرر، ج 2 ص 133 حديث 2089.
    23. شرح غرر، ج 2 ص 137 حديث 2099.
    24. شرح غرر، ج 2 ص 138 حديث 2102.
    25. حر به ضم ميم و تشديد راء به معني آزاد مرد است.
    26. صدر آيه ي 179 سوره ي بقره.
    27. كذا و «طبل خوري» نيز مناسب نيست زيرا در بهار عجم گفته:«طبل خوردن: رميدن و خود را بر كنار كشيدن و كنايه از رم خوردن، چون صيد از آواز طبل رم مي خورد به اين علاقه به معني ماخوذ استعمال كرده اند...».
    28. شرح غرر، ج 2 ص 159 حديث 2183.
    29. كامن يعني پوشيده و پنهان.
    30. شرح غرر، ج 2 ص 165 حديث 2209.
    31. از خطبه ي 121 نهج البلاغه كه با اين جمله شروع مي شود: هذا جزاء من ترك العقده (ص 177 طبع بيروت).